تبليغاتX
اندونی


اندونی

این آخرین پستمه امیدوارم هر خوبی یا بدی کردم حلال کنید و به بزرگواری خودتون منو ببخشید همتونو دوست داشتم و دارم هیچ وقتم فراموشتون نمیکنم.نمیدونم میای یا نه ولی امیدوارم این ۲تا پست رو بخونی.دیشب خیلی به حرفات فکر کردم دیدم آره راست میگی من محتاج محبت بودم و هستم محتاج این که یکی الکی بهم بگه دوست دارم همشم بر میگرده به گذشتم به وقتی که خیلی کوچیک بودم.من دیگه نمیام این وب چون میخوام خیلی چیزارو بگم.من محتاجم چون وقتی پنج یا شش سالم بود باهام مثل سگ رفتار میکردن نه پدر و نه مادرم دوستم نداشتن.همیشه بهم میگفتن مفت خور.یادمه میرفتم طرف داداشم که باهاش بازی کنم مامانم هلم میداد اونور و میگفت برو گمشو طرف پسرم نیا واقعا نمیدونستم که چرا با من این کارو میکردن الانم نمیخوام بدونم.بابام واسه داداشم بستنی میخرید ولی واسه من نه وقتیم که میخرید پرت میکرد طرفم میگفت بیا کوفتش کن مفت خور از ۵سالگی تا ۱۸سالگی برنامه همین بود من مجبور بودم تو سن ۱۳سالگی برم سر کار پول تو جیبیمو در بیارمو کتاب دفترای مدرسمو بخرم ولی داداشم نه اون از بابام پول میگرفت.هیچ کینه ای از هیچ کدومشون ندارم خیلی هم دوستشون دارم.تو دبیرستان بهترین دانش آموز بودم رشتمم ریاضی فیزیک بود معدلم همیشه ۱۹ بود ولی با این حال دانشگاه آزاد قبول شدم.پدرم که پول بهم نمیداد خودمم نمیتونستم در اون حد پول در بیارم واسه همین دانشگاه نرفتم.وقتی هم پدرم مرد خرج خونه با من بود چون مامانم دوست نداشت سیاوش کار کنه میگفت خسته میشه.این از پدر و مادرم.وقتیم که عاشق شدم منو گذاشت رفت.این از زندگیمو سختیاش.حالا دیدی که چقد محتاج محبتم؟حتی الکی.دیگه وب نویسی تعطیل.ممنون که این چند وقت تحملم کردید.خدانگهدارتون

نه در غربت دلم شاد است نه رویی در وطن دارم

الهی چرخ برگردی از این طالع و اقبالی که من دارم

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 13:20 توسط شبح| |

جوابتو اینجا میدم لیندا خانوم فقط امیدوارم واسه یه بار دیگه بیای وبلاگم:

کی گفته که من ازت خسته شدم؟اصلا مگه من اشاره ای به این موضوع کردم؟در هر صورت من دیگه رفتنیم احتیاج به محبت ندارم نه به گذشتت کاری داشتم نه به آیندت فقط احساسی که بهت داشتمو بهت گفتم نمیدونم چرا بهت گفتم کاش نمیگفتم شاید الان اینجوری نمیشد .بازم نمیدونم رو چه حسابی فکر کردی ازت خسته شدم شاید چون حال درستی ندارم حرفی زدم که ناراحت شدیو این فکرو کردی.اگه یکی بهت بگه تا چند وقت دیگه زنده میمونی واقعا رفتارت با بقیه چه جوری میشه؟من دیگه فرصتی ندارم که بخوام کسیو دوست داشته باشم این از این.من اینجا فعلا یدونه دوست دارم اونم باران بقیه هم ازم زده شدن کاری باهام ندارن عین تو.دیگه هیچی فرقی نداره واسم میخوام تا هستم اینجارو آپ کنم حالا با دوست یا بدون دوست.همه ازم خسته میشن توام روش.نه محبت میخوام نه عشق اشتباه کردم.هرجوری راحتی و دوست داری.مواظب خودت باش.واس همیشه خدافظ

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 22:43 توسط شبح| |

اصل خنده وقتیه که بهت امید واهی میدن

مثل امروز...

مثل فردا...

مثل فرداها...

من اعتراض دارم

منم میخوام بخندم به خودم به تو به همه

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 18:25 توسط شبح| |

تا برگشتی دوباره؟؟

خیال خام به این میگن

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 22:30 توسط شبح| |

تشنمه...

خیلی تشنمه...

تشنه محبت...

تشنه عشق...

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 14:15 توسط شبح| |

زندگیه جالبیست
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 20:30 توسط شبح| |

کار مامانم شده گریه...

فک میکنه منم خرم نمیفهمم...

این روزا خون زیادی ازم میره...

دلم میخواد برم شمال...

شاید رفتم.....................

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:25 توسط شبح| |

گفت داره تموم میشه.....

گفتم اینو که میدونستم از اول...

دکتر چقد وقت دارم؟

کم....

خیلی کم.....

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:47 توسط شبح| |


Design By : Night Skin